اینقدر سردرگم و گیج ام این روزها که کاملا دنیای بیرون برام بی رنگ شده، بی تفاوت روزها و شب ها رو بهم گره می زنم و عمر پرپر می کنم. نه راه پیش دارم و نه پس. حتی وقتی می خوام به خودم امیدواری بدم که یه روز خوب میاد تلاش کن تو می تونی یه صدای پوزخند بلند توی سرم اکو میشه!

کم کم نوشتن داره یادم میره.

پرده های اتاقم رو کشیدم، نمی دونم چند روزه آفتاب کی بالا میاد و کی شب میشه. سردرد و سرگیجه تقریبا فلجم کرده و چند روزه از قلب درد نفسم به سختی بالا میاد. خشم و تنهاییم رو سر کلمات توییترم خالی می کنم گاهی فحش می دهم گاهی بغض دارم و گاهی به رگ بی خیالی می زنم سیب زمینی طور ولی هیچ جا بلاگ سوت و کور خود آدم نمیشه. حتی پسوردش رو یادم رفته بود! حجم سرهنگ زیاد شده و جایی برای چیزی نذاشته. ( سرهنگ همین سردرد بی درمان هست، که ۴ ماهه اسیرم کرده! ) این پاراگراف قرار بود توضیح پاورقی باشه!

– در دوران جاهلیتم‌ ( دوران دانشجویی ) به سبک معماری بروتالیسم و کاراهای مینیمال تادائو آندو معمار ژاپنی خیلی علاقه داشتم. (علت نامگذاری این پست هم همین بوده.) حتما دیدید که ساختمان های سیمانی و بتونی به مرور زمان چطور آسیب می بینن اگه بهشون رسیدگی نشه، شاید بچگی ها یه دیوار سیمانی نزدیک خونه، مدرسه یا زمین فوتبال دیدید که فرسوده شده و لایه لایه ازش کنده می شد؟! اگرم ندیدید که خیلی مهم نیست چون فقط می خواستم یه تصویر ذهنی داشته باشید!

من همون بنای بتونی ام که عمر مفیدش تموم شده و باید جاش یه پارک ساخته بشه. لطفا بهم تکیه ندید لباساتون سیمانی میشه.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت…

دسترسی به فیلترنت این روزها خیلی سخت شده، به امید روزی که برای رسیدن به پیج مورد نظر مجبور نباشیم ازهزار و یک ترفند و قفل شکن استفاده کنیم.

۱- بی آرزو

فرض کنید به کودکی که یک اسباب بازی را خیلی دوست دارد ولی آن را ندارد، آن اسباب بازی را بدهید تا بازی کند. آن کودک می داند که اسباب بازی مال او نیست و شما هی میان خنده های کودک به او این نکته را یادآوری کنید. فکر می کنید چه اتفاقی می افتد؟ حتی همان لحظه های کوتاه شادی اش را تلخ می کنید و میل خواستن را در او می کشید. فرصت فانتزی به او نمی دهید و درست در لحظه جوانه زدن آرزویش آن را خشک می کنید.

پ.ن.: می دانم که از آن من نیستی و حتی حق فانتزی ات را هم در خودم کشته ام می دانم آینده ای نداریم، دنیایم به اندازه کافی تلخ و بد مزه است مدام تکرارش نکن…

۲- اینزومنیا

می ترسم پلک بر هم بگذارم و باز خوابت را ببینم که سرخوش و فارغ از دنیا کنار هم هستیم. تو از آن من نیستی حتی در خواب هایم… و این تلخ است. این بغض تیز و برنده است گلویم را می خراشد و من باز سکوت می کنم.

۳- سی وپنج سالگی است ولی گویا صد ساله ام

می دانم عددش هی دارد بزرگتر می شود و مانند سیاه چاله ای بیشتر به من نزدیک می شود. مثل درختی شده ام که سیل زمین زیر پایش را شسته و بی تکیه گاه در باد می رقصد تا سقوط کند. فرزندی که نقش چسب زندگی پدر و مادرش را داشت و بی برنامه و بی آینده متولد شد. بی تکیه گاه خانواده و بی پشتوانه مالی و احساسی. سیاهی آینده روزبه روز بیشتر به من نزدیک می شود. من می ترسم. می دانی، خیلی وقت ها می خواهم فریاد بزنم که من هم آدمم ولی در خفه خون خودم غوطه می خورم…

۴- اینجا تهران است شهری که اگر کنار خیابان منتظر تاکسی بایستی مجرمی! به همین سادگی

شیشه ماشین سمت شاگرد را پایین کشید و هر چه فحش رکیک بود نثارم کرد. گویی ندید که کوه خستگی بر شانه ام مانده است وبغضی پشت پلک هایم و پشتم لرزان از آن همه وقاحت مردانگی راننده های جلویی که هر کدام نیاز حیوان گونه اشان را از تن من طلب می کردند. مگر چه خواسته ام خدایا حق من یک تاکسی هم نیست؟

پ.ن.: این ها غیرت پدری را نمی لرزاند که هرگز مرا نخواسته ( باقی اش را مخصوصا پاک کردم! ولش کنید آسمان حوصله ام ابری است و نمی خواهم ببارد)

کمی به فکرم باش، حوصله تنهایی ام سر رفته می دانی؟ نمی دانی چون تو اکنون سر گرم مشغله کاری ات هستی و زندگی ات را داری  و حتی سرگرمی هایت را…

خوشحالم برایت که هر چیز که خواستی و طلب کردی داری حتی من را. باور کنی یا نه به تو حسودیم می شود به همه خودخواهی ات به همه بی توجهی هایت به همه خنده هایت به همه آن آهن های سردی که از وجود تو زندگی می گیرند.

شاید هرگز نفهمی که سکوتم روز به روز عمیق تر می شود و من بیشتر در این مرداب فرو می روم نه پای رفتن ام هست نه امیدی به ماندن ام.

همه بغض ها، تنهایی ها و بی کسی هایم را در شیشه لاک به هم می زنم و بعد آرام آرام یکی یکی ناخن هایم را لاک می زنم، بوی تندش سردردم را تشدید می کند. دستم می لرزد ولی با سماجت تمام ادامه می دهم در سکوت…

غم در صورت مادر موج می زند، برادر در اوج شکوفایی پژمرده می شود و من بسان مرده ای فقط نفسی می کشم… همه اینها را مدیون تو هستیم پدر جان.

توضیح و پی نوشت ندارد.

عصر دلگیر یه روز جمعه که مثلا قرار بود تمدد اعصاب باشه ولی نبود، قرار بود کانون گرم خانواده باشه ولی فقط هم خانگی سردی از اون حس میشه، پنجره تنهای اتاقم و من و یه کلاغ گرسنه که برای خورده نون های پشت پنجره بالای سرم چرخ چرخ می زنه، سیگارم تموم شده و چایی هم دلچسب نیست وقتی که بغض داشته باشی…
پرده رو کنار زدم و زیر پنجره لم دادم، به آسمون خاکستری و بی هیجان تهران چشم دوختم دستم به نوشتن نمیره حتی حوصله شنیدن موسیقی هم ندارم. تو همهمه خیابون صدای نت های پیانویی خیلی دور می شنوم نمی تونم یا نمی خوام بفهمم از پنجره کدوم یکی از همسایه هاست. ولی تمرین موسیقی است چون هربار با لکنت و کندی تکرار میشه، به گوشم ظلم ظالم جور صیاد میاد و باز حالم بد میشه از به یاد آوردن همه اون چیزهایی که اخیرا می بینم و نمی دونم چرا در برابرش زبون اعتراضم لال شده… ( شب ها کابوس دست های خونی ام رو می بینم که رد شکنجه های سفیدش را پاک می کند )
پنجره رو می بندم و از این هیاهو فرار می کنم و سرم را با نوشتن این پست وبلاگ گرم می کنم تا شاید اشک ها نریزند ولی افسوس…

دلم تنگ است بی بهانه پر از بهانه ام…

پرم از گریه و درد، پرم ازتنهایی، اما به رویش نقاب می زنم…