You are currently browsing the category archive for the ‘Aka Polaris’ category.

در مسیرم به کلینیک برایم دلربایی می کند، هربار که از کنارش می گذرم دامن طلایی گلدارش را تکانی می دهد که با من می رقصی؟ مست بوی ملایم اش می گذرم. گاهی به او بوسه یواشکی میدهم و او موهایم را نوازش می کند. امروز دیدم که باد تکانی به دامنش داد و عشوه هایش به زیر پایم ریخت…

[آبشار طلایی]

Advertisements

کاش منم یه بغل داشتم می تونستم توش گم بشم. کاش یه صدایی در گوشم زمزمه میکرد هیس نترس روزای بد تموم میشه، قوی باش، قوی باش…

خوب هیچ وقت با کاش و اگر و اما مرده ای زنده نشده، شده؟

گاهی با خودم فکر میکنم آدم هایی که به انتهای خط می رسند به چه چیزی فکر میکنند؟ آدم هایی که کشتی زندگی شان به گل می نشیند و باد موافق هم دیگر کاری از دستش ساخته نیست. آدم هایی که شوق زندگی همچون شعله های آخر شمع در وجودشان پت پت می کند و تندباد حوادث برایشان خاموشی ابدی به ارمغان می آورد؟

راستش از شر افکارم به دنیای فانتزی/فیلم و کتاب! پناه برده ام، از شر این درد لعنتی به مسکن و از شر زندگی به مرگ، ولی هر کدام یکجوری حقیقتی را که از آن گریزانم با شدت هرچه تمام تر به صورتم می کوبند. دنیای فانتزی انگار قسم خورده که سکانس به سکانس این چند سال آخر زندگیم را با جزئیات تمام تف کند به رویم، با مسکن ها آرامش ندارم و مرگ را هم هرچه دست دراز می کنم دورتر میشود. خسته ام مانده ام چه کنم.

بی هدف روزها را به شب و شب ها را به روز می رسانم و دقیقا نمیدانم چند شنبه کدام ماه است. در خودم سقوط کرده ام نه خورد شده ام. نه آینده ای نه امیدی حتی نه تکیه گاهی! انگار سال ها نبوده ام انگار وجود نداشته ام «تورو میخوام چیکار» هر ثانیه در گوشم می پیچد. یک زندگی پوچ و بی هدف ۳۶ ساله روی دستم باد کرده است…

آدم برفی از تابش خورسید آب می شود، آدم ماسه ای با آخرین ذره شن مشکلاتش…

گفتم مشکل نه که فکر کنید بی پولی و آینده نامعلوم کاری و این مریضی لامصب منظورمه ها نه! فقط و فقط کانون گرم خانواده که از بس گرمه داریم جزغاله میشیم، من که ته گرفتم حسابی.

یه جایی هست تو مغز آدم درست مثل انباری می مونه، یه مشت خاطره هایی که نه دلت میاد بریزیشون دور نه دوست داری خاک چندین ساله شون رو بگیری، فقط رو هم تلنبار شدن. دقیق تر بگم مث آلبوم های قدیمی! که فقط با ورق زدنشون با دیدن آدم های توی عکس ها که شاید دیگه نباشن یا باشن و دوست نداشته باشی دوباره ببینیشون، محکم تو صورتت می کوبه که چقدر زمان زود گذشت و تغییر کردی و پوستت کلفتر شده.

اصلا روزمرگی از یادت برده بوده که همچین جایی هست ولی یهو یه عطر یه صدا یا حتی یه نوشته دوباره یادت می اندازه، می دونی یه حس بدی داره انگار لابه لای مغزت یه چیزی خار خار می کنه. انگار که از خودت فرار می کنی ولی باز مث سایه دنبالت هست. چند روزه درگیر این حس لعنتی شدم و هیچ راه فراری ندارم.

در دلش غوغایی است، در ترافیک چهارراه پارک وی مانده و راننده آژانس خیابان را نمی شناسد. از کوچه پرت پشت خانه اش آدرس می دهد و تاریکی شب و نگاه های هرزه راننده از آیینه ماشین کلافه اش کرده. آخرش نرسیده به مقصد پیاده می شود و در تاریکی کوچه صدای راننده را می شنود که پشت سرش با لحن لاس گونه ای می گوید: می ترسی می خوای وایستم کسی نخورتت؟ قدم هایش را تند تر می کند.

تمرکزش را از دست داده و طبقه خانه اش را فراموش کرده، آخرین طبقه را می زند و به دیواره آسانسور تکیه می کند تا کمی قلبش آرام شود. صدای موسیقی داخل آسانسور بلند است و صدای زنی که اعلام می کند طبقه چهارم! در تاریکی راهرو بوی خفیف عطر و سیگار پیچیده به هم توجه اش را جلب می کند نفس عمیقی می کشد تا عمق ریه اش، یادش می آید لابلای پیراهن سرمه ای هم همین عطر را نفس کشیده در شب های بی خوابی و کابوس.

باریکه نور خانه که به راهرو می تابد لبخندش را می بیند و خودش را در آغوش اش رها می کند. بوی عطرش، گرمای آغوش اش و بوسه های مهربانی که بی دریغ او را در خود می پیچد. می خواهد آبی به سر و صورتش بزند تا باور کند که رویا نیست. به او نوشیدنی تعارف می کند در بیگ فایو! مال او لئوپارد است و آن دیگری لایون. زیر نور ملایم کانتر سیگاری روشن می کند و فکر می کند چقدر همه چیز آرام بخش است، کاش شب تمام نشود.

می گوید: چراغو خاموش کن و پرده را کنار می زند و با همان صدای دلبرش زمزمه می کند جادوی مهتاب و می خندد. در سکوت شب به حرم نفس های داغش فکر می کند که به پوست گردنش می خورد و هر بار آرزو می کند که ای کاش صبح نشود…

 قسمتی از یک داستان کوتاه

می نویسم تا لحظه لحظه اش را یاد داشته باشم، نور مهتاب دیوانه ام می کند…

مثل یک آدم آهنی که فقط راه می رود و دستورات را اطاعت می کند، باد و باران هم حتی دیگر شادش نمی کند…

این روزها بیشتر به یک سایه می مانم به زیر پاها، همانقدر بی صدا، بی رد و اثر. حرف ندارد زندگی ام. باور نمی کنید؟

کمتر هوایی مثل هوای اواخر فروردین و اوایل مهر این همه جان می دهد
برای خیلی چیزها که حتا تصور نکرده ایم
جان می دهد برای حتا نبودن
این روزها که می رسد
آدم دلش بیش از همه ایستگاه می خاهد
ایستگاه هایی که فقط سایه بان داشته باشد
باد بیاید و از هر جای لباس که خاست خودش را روی تنت بکشد
باران که دعوت نمی خاهد
آفتاب همین طور تردید کند که پشت ابر بماند یا برود
اوایل روزهای بلند
دلت سفر هم که نخاهد باز هم دوس ت نداری توی خانه بمانی
از خانه بیرون بروی از شهر بیرون بزنی و شاید هم گاهی از خودت
با شب هایش کار ندارم که شب ها شخصی تر از این حرف ها ست
اما این روزها که می رسد دلم برای نبودنم تنگ می شود
با خودم می گویم
سال بعد این روزها شاید نباشم و چه قدر در نبودن این روزها لذت بخش خاهد بود
کوهانم را از این روزها پر می کنم
توی ایستگاه می نشینم
بدون این که قصد خاصی داشته باشم
ایستگاه ها بیشتر از همه به این روزها می آیند
هماهنگ اند
هر چند حال و هوای شهر گرفته باشد دل گرفته باشد و همه چیز مه گرفته
اما
چاره نداریم
آخرین روزهای فروردین ما را با خود می برد
بادش بارانش آفتابش آسمانش
با خود می برد

 

پ.ن.: این نوشته زیبا را دوست گرامی ساتیار به شما هدیه کردند.

باید کاسه سرم را بشکافم و از میان هزارتوی پیچ پیچ مغزم حرف های ناگفته را بیرون بکشم و مثل رنگ های نقاشی به روی کاغذ بپاشم شان، تا شاید کسی خواند و دردم رافهمید.