You are currently browsing the category archive for the ‘کمی روزمره گی، همینجوری!’ category.

از همان روزهایی که تناقض بین حرف و عمل می بینم گرفتار سکوتی عمیق شده ام، دردناک است بلعیدن حرف هایم، لبه های تیزشان گلویم را می خراشد و من در خفه خون خودم غوطه می خورم. فراموش کرده بودم چقدر آدم ها شبیه هم اند.

چقدر غمگینم که باران هم حتی حالم را خوش نمی کند.

Advertisements

گاهی یادم نمیاد آخرین باری که یه خواب یا رویای خوب دیدم کی بوده! خسته ام از این همه کابوس های رنگارنگ، باز جنگ دیدم و خرابی تمام چیزهایی که همه عمر برای ساختن اش زحمت کشیده بودم. یهو دلم گرفت از این همه بی حاصلی از خودم پرسیدم ینی تموم شد؟ سوال تلخی بود کاش یادم نمی موند…

جدا هدف ما از زندگی کردن چیه؟ جایی که حتی به سفتی زمین زیر پامون اعتمادی نیست. زندگی که همه اش بر اساس تغییر و بی ثباتی بنا شده به کجای اون میشه تکیه زد؟ وقتی از یک لحظه بعدمون خبر نداریم چه لذتی می بریم از ادامه اون؟ در نهایت که به مرگ ختم میشه پس چه فرقی داره الان یا بیست سال دیگه؟  باز من موندم و یه سردرد و بی خوابی، با کلی سوال بی جواب و یه شب دراز دیگه…

بارون دیشب، هوای الان تا پاییزان دوست داشتنی چیزی نمونده، زودتر بیا که دلتنگم.

Planetary alignment pyramid scheme

تمام گونه های مهاجرتی از مناطق سردسیر به مناطق گرمسیر مهاجرت می کنن، اما یک گونه نادر هست که دوس داره از گرما به قطب جنوب مهاجرت کنه اونم منم ولی تا حالا کسی تحقیقی درموردم انجام نداده هعی! ذوب شدم از گرما پس کو فصل پاییز و زمستونم؟

پ.ن.: مخصوصا یه چند ساعت تو گرما کولر رو روشن نمی کنم تا حسابی پوشالاش خشک بشه بعد که روشن اش می کنم اون بوی پوشال خیس خورده که می پیچه تو اتاق مدهوش میشم و باز دلتنگ باران و بوی خاک باران خورده در کوهسار…

دیشب دوباره با کلی کابوس درگیر بودم، از این مدل خواب هایی که بیدار می شی و دوباره می خوابی باز ادامه خواب رو می بینی، دیدم دارم می میرم ولی تجربه متفاوتی بود. داشتم چیزی می نوشتم و طبق معمول که بی تابی هامو با موزیک آروم می کنم آیاز گجلر گوش می کردم  که خوابم برد.

حالا دلم نمی خواد محتوی خواب یا کابوسم رو اینجا دوباره بنویسم ولی چیزی که از عمق اش ذهن ام رو درگیر کرده اینه موقعی که داشتم می مردم دلم می خواست چیزی با خودم ببرم داشتم به دوروبرم نگاه می کردم همین خورده خرت و پرتایی که دلمو باهاشون خوش کردم، در لحظه آخر همه یهو رنگ باختن، باور نمی کنم هنوز چه راحت دست کشیدم و تموم شد. فقط صدای گریه و اشکای مادرم دیوونه ام کرد. کاش آدما با چشای بسته بمیرن…

خوب اول که جواب آزمایش هام خیلی امیدوار کننده نبود، امروز رفتم دکترم رو ببینم که ایشون هم رفتن هالیدی! پس نتیجه این شد که لطفا با وقت قبلی! دوباره وقت قبلی بگیرم :) فعلا که همه چی درهم شده…

بعدش این که بگذریم…

گاهی فکر می کنم که این آخرین نفسمه که می کشم و بعدش تموم درد آروم میشه همه جا آبی و سرد، سکوت… ولی بعد یا یه ضربه محکم از تو قفسه سینه ام درد می زنه بیرون و دوباره همهمه و رنگ های تند و گرما. میل به هیچ چی ندارم از این کشمکش درونی بریدم یه بخش خواستن و بخش دیگر نخواستن. یه حال بدی پر از دردم. فکم از درد باز نمیشه از بس دندونامو بهم فشار دادم که صدام در نیاد- یه هفته است قرصامو نخوردم- خسته ام. از همه چیز از خودم خیلی بیشتر. حال زهرماری من تمومی نداره…

گاهی که حوصله هیچ کاری غیر خوندن ندارم پناه می برم به ریدرعزیزم و وبلاگ هایی رو که سال هاست می خونم چک می کنم شاید آیتمی جدید پیدا کنم که مشغولم کنه، وقتی چیز جدیدی پیدا نمی کنم که میل خوندنم باهاش فروکش کنه میرم سر وقت لینک هایی که معمولا اون کنار گذاشتن گاهی یکی رو تصادفی انتخاب می کنم ( که گاهی باعث سورپرایز شدن خودم می شه ) مثل الان که قدح درد رو پیدا کردم.

جدای از مطالب، گاهی گرافیک زیبا، گاهی هم موسیقی انتخابی نویسنده باعث میشه که توی بروزرت تب اون صفحه رو باز نگه داری و… .

حراج انسانیت آغاز شد با قیمت های باور نکردنی، دزدیدن النگو های زیر آوار مانده ای، فروختن چادر پناه بی سرپناهی در شب زرند… آری اینجا انسانیت فروش ویژه خورده با تخفیف باور نکردنی وجدان!

پ.ن.: گوشه وطن ام لرزید نگران حال همسایه ایم… خدایا برهان مارا از این جزیره تبعید.