You are currently browsing the category archive for the ‘نام دیگرم لوسیفر است…’ category.

I don’t believe in God
I don’t believe in faith
I don’t even believe in my senses
I just believe in death
the endpoint of this misery

Advertisements

تا ابد

در تبعید زمین خاکی

به خود نیرنگ می زنم

در میان این همیشه مومنان

نگاهم را می دزدم

لبخندم را پاک می کنم

عشقم را مخفی می کنم

تا توشه نیرنگم خالی بماند

لوسیفرم

اما بیچاره!

بسان گربه ای رام

آرام ات را می گیرم

رد وحشی ام

جا مانده به روی تن ات…

می دانی؟

من بی نام  را  لوسیفر می خوانند

به دروغی که نگفته ام

به دامی که نگسترده ام

به دامنی که ناپاک نکرده ام

به دلی که خون نکرده ام

من آیینه ام

حتی تصوریشان را

به آرزو کج نکرده ام

آری من لوسیفرم

فرشته برگزیده خدا

که به انسان سجده نکرد…

هر شب تو را

به عشوه ای می کُشم

وهر صبح به بوسه ای

باز هم می کُشم ات…

کمر خمیده

فالگوش ایستاده

ماه آسمان

به شنیدن حرف های درگوشی ما…

یادت است؟

وعده بهشت خدا

رقابت می کنم

با بهشت او

آری عزیز دل

این نقد بگیر

و دست از آن نسیه بدار…

بهشت را عریان می خواهم

این برگ ها را که چیده ای

دلمه هایی است

می خوش برای نهار

نان گندم اش

یادت نرود…

 

سیب دارم
گندم دارم
شراب دارم
اما
گناه دارم
دل دارم
احساس دارم
به خدا
ایمان دارم
دوستت دارم
شرم دارم
وقتی تو را ندارم…

سیب حوا

اینبار نه بر شاخه

که بر گلوست

بچین اش

به بوسه ای…