گاهی با خودم فکر میکنم آدم هایی که به انتهای خط می رسند به چه چیزی فکر میکنند؟ آدم هایی که کشتی زندگی شان به گل می نشیند و باد موافق هم دیگر کاری از دستش ساخته نیست. آدم هایی که شوق زندگی همچون شعله های آخر شمع در وجودشان پت پت می کند و تندباد حوادث برایشان خاموشی ابدی به ارمغان می آورد؟

راستش از شر افکارم به دنیای فانتزی/فیلم و کتاب! پناه برده ام، از شر این درد لعنتی به مسکن و از شر زندگی به مرگ، ولی هر کدام یکجوری حقیقتی را که از آن گریزانم با شدت هرچه تمام تر به صورتم می کوبند. دنیای فانتزی انگار قسم خورده که سکانس به سکانس این چند سال آخر زندگیم را با جزئیات تمام تف کند به رویم، با مسکن ها آرامش ندارم و مرگ را هم هرچه دست دراز می کنم دورتر میشود. خسته ام مانده ام چه کنم.

بی هدف روزها را به شب و شب ها را به روز می رسانم و دقیقا نمیدانم چند شنبه کدام ماه است. در خودم سقوط کرده ام نه خورد شده ام. نه آینده ای نه امیدی حتی نه تکیه گاهی! انگار سال ها نبوده ام انگار وجود نداشته ام «تورو میخوام چیکار» هر ثانیه در گوشم می پیچد. یک زندگی پوچ و بی هدف ۳۶ ساله روی دستم باد کرده است…

Advertisements