یه جایی هست تو مغز آدم درست مثل انباری می مونه، یه مشت خاطره هایی که نه دلت میاد بریزیشون دور نه دوست داری خاک چندین ساله شون رو بگیری، فقط رو هم تلنبار شدن. دقیق تر بگم مث آلبوم های قدیمی! که فقط با ورق زدنشون با دیدن آدم های توی عکس ها که شاید دیگه نباشن یا باشن و دوست نداشته باشی دوباره ببینیشون، محکم تو صورتت می کوبه که چقدر زمان زود گذشت و تغییر کردی و پوستت کلفتر شده.

اصلا روزمرگی از یادت برده بوده که همچین جایی هست ولی یهو یه عطر یه صدا یا حتی یه نوشته دوباره یادت می اندازه، می دونی یه حس بدی داره انگار لابه لای مغزت یه چیزی خار خار می کنه. انگار که از خودت فرار می کنی ولی باز مث سایه دنبالت هست. چند روزه درگیر این حس لعنتی شدم و هیچ راه فراری ندارم.

Advertisements