در دلش غوغایی است، در ترافیک چهارراه پارک وی مانده و راننده آژانس خیابان را نمی شناسد. از کوچه پرت پشت خانه اش آدرس می دهد و تاریکی شب و نگاه های هرزه راننده از آیینه ماشین کلافه اش کرده. آخرش نرسیده به مقصد پیاده می شود و در تاریکی کوچه صدای راننده را می شنود که پشت سرش با لحن لاس گونه ای می گوید: می ترسی می خوای وایستم کسی نخورتت؟ قدم هایش را تند تر می کند.

تمرکزش را از دست داده و طبقه خانه اش را فراموش کرده، آخرین طبقه را می زند و به دیواره آسانسور تکیه می کند تا کمی قلبش آرام شود. صدای موسیقی داخل آسانسور بلند است و صدای زنی که اعلام می کند طبقه چهارم! در تاریکی راهرو بوی خفیف عطر و سیگار پیچیده به هم توجه اش را جلب می کند نفس عمیقی می کشد تا عمق ریه اش، یادش می آید لابلای پیراهن سرمه ای هم همین عطر را نفس کشیده در شب های بی خوابی و کابوس.

باریکه نور خانه که به راهرو می تابد لبخندش را می بیند و خودش را در آغوش اش رها می کند. بوی عطرش، گرمای آغوش اش و بوسه های مهربانی که بی دریغ او را در خود می پیچد. می خواهد آبی به سر و صورتش بزند تا باور کند که رویا نیست. به او نوشیدنی تعارف می کند در بیگ فایو! مال او لئوپارد است و آن دیگری لایون. زیر نور ملایم کانتر سیگاری روشن می کند و فکر می کند چقدر همه چیز آرام بخش است، کاش شب تمام نشود.

می گوید: چراغو خاموش کن و پرده را کنار می زند و با همان صدای دلبرش زمزمه می کند جادوی مهتاب و می خندد. در سکوت شب به حرم نفس های داغش فکر می کند که به پوست گردنش می خورد و هر بار آرزو می کند که ای کاش صبح نشود…

 قسمتی از یک داستان کوتاه

می نویسم تا لحظه لحظه اش را یاد داشته باشم، نور مهتاب دیوانه ام می کند…

Advertisements