You are currently browsing the monthly archive for ژوئیه 2014.

یه جایی هست تو مغز آدم درست مثل انباری می مونه، یه مشت خاطره هایی که نه دلت میاد بریزیشون دور نه دوست داری خاک چندین ساله شون رو بگیری، فقط رو هم تلنبار شدن. دقیق تر بگم مث آلبوم های قدیمی! که فقط با ورق زدنشون با دیدن آدم های توی عکس ها که شاید دیگه نباشن یا باشن و دوست نداشته باشی دوباره ببینیشون، محکم تو صورتت می کوبه که چقدر زمان زود گذشت و تغییر کردی و پوستت کلفتر شده.

اصلا روزمرگی از یادت برده بوده که همچین جایی هست ولی یهو یه عطر یه صدا یا حتی یه نوشته دوباره یادت می اندازه، می دونی یه حس بدی داره انگار لابه لای مغزت یه چیزی خار خار می کنه. انگار که از خودت فرار می کنی ولی باز مث سایه دنبالت هست. چند روزه درگیر این حس لعنتی شدم و هیچ راه فراری ندارم.

در دلش غوغایی است، در ترافیک چهارراه پارک وی مانده و راننده آژانس خیابان را نمی شناسد. از کوچه پرت پشت خانه اش آدرس می دهد و تاریکی شب و نگاه های هرزه راننده از آیینه ماشین کلافه اش کرده. آخرش نرسیده به مقصد پیاده می شود و در تاریکی کوچه صدای راننده را می شنود که پشت سرش با لحن لاس گونه ای می گوید: می ترسی می خوای وایستم کسی نخورتت؟ قدم هایش را تند تر می کند.

تمرکزش را از دست داده و طبقه خانه اش را فراموش کرده، آخرین طبقه را می زند و به دیواره آسانسور تکیه می کند تا کمی قلبش آرام شود. صدای موسیقی داخل آسانسور بلند است و صدای زنی که اعلام می کند طبقه چهارم! در تاریکی راهرو بوی خفیف عطر و سیگار پیچیده به هم توجه اش را جلب می کند نفس عمیقی می کشد تا عمق ریه اش، یادش می آید لابلای پیراهن سرمه ای هم همین عطر را نفس کشیده در شب های بی خوابی و کابوس.

باریکه نور خانه که به راهرو می تابد لبخندش را می بیند و خودش را در آغوش اش رها می کند. بوی عطرش، گرمای آغوش اش و بوسه های مهربانی که بی دریغ او را در خود می پیچد. می خواهد آبی به سر و صورتش بزند تا باور کند که رویا نیست. به او نوشیدنی تعارف می کند در بیگ فایو! مال او لئوپارد است و آن دیگری لایون. زیر نور ملایم کانتر سیگاری روشن می کند و فکر می کند چقدر همه چیز آرام بخش است، کاش شب تمام نشود.

می گوید: چراغو خاموش کن و پرده را کنار می زند و با همان صدای دلبرش زمزمه می کند جادوی مهتاب و می خندد. در سکوت شب به حرم نفس های داغش فکر می کند که به پوست گردنش می خورد و هر بار آرزو می کند که ای کاش صبح نشود…

 قسمتی از یک داستان کوتاه

می نویسم تا لحظه لحظه اش را یاد داشته باشم، نور مهتاب دیوانه ام می کند…