You are currently browsing the monthly archive for آوریل 2014.

این روزها بیشتر به یک سایه می مانم به زیر پاها، همانقدر بی صدا، بی رد و اثر. حرف ندارد زندگی ام. باور نمی کنید؟

Advertisements

کمتر هوایی مثل هوای اواخر فروردین و اوایل مهر این همه جان می دهد
برای خیلی چیزها که حتا تصور نکرده ایم
جان می دهد برای حتا نبودن
این روزها که می رسد
آدم دلش بیش از همه ایستگاه می خاهد
ایستگاه هایی که فقط سایه بان داشته باشد
باد بیاید و از هر جای لباس که خاست خودش را روی تنت بکشد
باران که دعوت نمی خاهد
آفتاب همین طور تردید کند که پشت ابر بماند یا برود
اوایل روزهای بلند
دلت سفر هم که نخاهد باز هم دوس ت نداری توی خانه بمانی
از خانه بیرون بروی از شهر بیرون بزنی و شاید هم گاهی از خودت
با شب هایش کار ندارم که شب ها شخصی تر از این حرف ها ست
اما این روزها که می رسد دلم برای نبودنم تنگ می شود
با خودم می گویم
سال بعد این روزها شاید نباشم و چه قدر در نبودن این روزها لذت بخش خاهد بود
کوهانم را از این روزها پر می کنم
توی ایستگاه می نشینم
بدون این که قصد خاصی داشته باشم
ایستگاه ها بیشتر از همه به این روزها می آیند
هماهنگ اند
هر چند حال و هوای شهر گرفته باشد دل گرفته باشد و همه چیز مه گرفته
اما
چاره نداریم
آخرین روزهای فروردین ما را با خود می برد
بادش بارانش آفتابش آسمانش
با خود می برد

 

پ.ن.: این نوشته زیبا را دوست گرامی ساتیار به شما هدیه کردند.

باید کاسه سرم را بشکافم و از میان هزارتوی پیچ پیچ مغزم حرف های ناگفته را بیرون بکشم و مثل رنگ های نقاشی به روی کاغذ بپاشم شان، تا شاید کسی خواند و دردم رافهمید.

اینقدر سردرگم و گیج ام این روزها که کاملا دنیای بیرون برام بی رنگ شده، بی تفاوت روزها و شب ها رو بهم گره می زنم و عمر پرپر می کنم. نه راه پیش دارم و نه پس. حتی وقتی می خوام به خودم امیدواری بدم که یه روز خوب میاد تلاش کن تو می تونی یه صدای پوزخند بلند توی سرم اکو میشه!

کم کم نوشتن داره یادم میره.