۱- بی آرزو

فرض کنید به کودکی که یک اسباب بازی را خیلی دوست دارد ولی آن را ندارد، آن اسباب بازی را بدهید تا بازی کند. آن کودک می داند که اسباب بازی مال او نیست و شما هی میان خنده های کودک به او این نکته را یادآوری کنید. فکر می کنید چه اتفاقی می افتد؟ حتی همان لحظه های کوتاه شادی اش را تلخ می کنید و میل خواستن را در او می کشید. فرصت فانتزی به او نمی دهید و درست در لحظه جوانه زدن آرزویش آن را خشک می کنید.

پ.ن.: می دانم که از آن من نیستی و حتی حق فانتزی ات را هم در خودم کشته ام می دانم آینده ای نداریم، دنیایم به اندازه کافی تلخ و بد مزه است مدام تکرارش نکن…

۲- اینزومنیا

می ترسم پلک بر هم بگذارم و باز خوابت را ببینم که سرخوش و فارغ از دنیا کنار هم هستیم. تو از آن من نیستی حتی در خواب هایم… و این تلخ است. این بغض تیز و برنده است گلویم را می خراشد و من باز سکوت می کنم.

۳- سی وپنج سالگی است ولی گویا صد ساله ام

می دانم عددش هی دارد بزرگتر می شود و مانند سیاه چاله ای بیشتر به من نزدیک می شود. مثل درختی شده ام که سیل زمین زیر پایش را شسته و بی تکیه گاه در باد می رقصد تا سقوط کند. فرزندی که نقش چسب زندگی پدر و مادرش را داشت و بی برنامه و بی آینده متولد شد. بی تکیه گاه خانواده و بی پشتوانه مالی و احساسی. سیاهی آینده روزبه روز بیشتر به من نزدیک می شود. من می ترسم. می دانی، خیلی وقت ها می خواهم فریاد بزنم که من هم آدمم ولی در خفه خون خودم غوطه می خورم…

۴- اینجا تهران است شهری که اگر کنار خیابان منتظر تاکسی بایستی مجرمی! به همین سادگی

شیشه ماشین سمت شاگرد را پایین کشید و هر چه فحش رکیک بود نثارم کرد. گویی ندید که کوه خستگی بر شانه ام مانده است وبغضی پشت پلک هایم و پشتم لرزان از آن همه وقاحت مردانگی راننده های جلویی که هر کدام نیاز حیوان گونه اشان را از تن من طلب می کردند. مگر چه خواسته ام خدایا حق من یک تاکسی هم نیست؟

پ.ن.: این ها غیرت پدری را نمی لرزاند که هرگز مرا نخواسته ( باقی اش را مخصوصا پاک کردم! ولش کنید آسمان حوصله ام ابری است و نمی خواهم ببارد)

Advertisements