You are currently browsing the monthly archive for سپتامبر 2013.

همه بغض ها، تنهایی ها و بی کسی هایم را در شیشه لاک به هم می زنم و بعد آرام آرام یکی یکی ناخن هایم را لاک می زنم، بوی تندش سردردم را تشدید می کند. دستم می لرزد ولی با سماجت تمام ادامه می دهم در سکوت…

غم در صورت مادر موج می زند، برادر در اوج شکوفایی پژمرده می شود و من بسان مرده ای فقط نفسی می کشم… همه اینها را مدیون تو هستیم پدر جان.

توضیح و پی نوشت ندارد.

عصر دلگیر یه روز جمعه که مثلا قرار بود تمدد اعصاب باشه ولی نبود، قرار بود کانون گرم خانواده باشه ولی فقط هم خانگی سردی از اون حس میشه، پنجره تنهای اتاقم و من و یه کلاغ گرسنه که برای خورده نون های پشت پنجره بالای سرم چرخ چرخ می زنه، سیگارم تموم شده و چایی هم دلچسب نیست وقتی که بغض داشته باشی…
پرده رو کنار زدم و زیر پنجره لم دادم، به آسمون خاکستری و بی هیجان تهران چشم دوختم دستم به نوشتن نمیره حتی حوصله شنیدن موسیقی هم ندارم. تو همهمه خیابون صدای نت های پیانویی خیلی دور می شنوم نمی تونم یا نمی خوام بفهمم از پنجره کدوم یکی از همسایه هاست. ولی تمرین موسیقی است چون هربار با لکنت و کندی تکرار میشه، به گوشم ظلم ظالم جور صیاد میاد و باز حالم بد میشه از به یاد آوردن همه اون چیزهایی که اخیرا می بینم و نمی دونم چرا در برابرش زبون اعتراضم لال شده… ( شب ها کابوس دست های خونی ام رو می بینم که رد شکنجه های سفیدش را پاک می کند )
پنجره رو می بندم و از این هیاهو فرار می کنم و سرم را با نوشتن این پست وبلاگ گرم می کنم تا شاید اشک ها نریزند ولی افسوس…

دلم تنگ است بی بهانه پر از بهانه ام…