از همان روزهایی که تناقض بین حرف و عمل می بینم گرفتار سکوتی عمیق شده ام، دردناک است بلعیدن حرف هایم، لبه های تیزشان گلویم را می خراشد و من در خفه خون خودم غوطه می خورم. فراموش کرده بودم چقدر آدم ها شبیه هم اند.

چقدر غمگینم که باران هم حتی حالم را خوش نمی کند.

Advertisements