You are currently browsing the monthly archive for مارس 2013.

حتما آن داستان انشالله که بز است را شنیده اید. من هم چند روزی است هی با خودم تکرار می کنم که بز است حتما بز است ولی گویا که خودم بز بوده ام یا شایدم بز آورده ام! عجب دنیای لجنی! آدم ها چه زود رنگ می بازند. همه اش این شعر فروغ از جلوی چشمانم می گذرد » و این جهان پر از صدای پای مردمی است که همچنان که تو را می بوسند، در ذهن خود طناب دار تو را می بافند.»

 تاوان انتخاب های غلط بسیار سنگین است.

Advertisements

از همان روزهایی که تناقض بین حرف و عمل می بینم گرفتار سکوتی عمیق شده ام، دردناک است بلعیدن حرف هایم، لبه های تیزشان گلویم را می خراشد و من در خفه خون خودم غوطه می خورم. فراموش کرده بودم چقدر آدم ها شبیه هم اند.

چقدر غمگینم که باران هم حتی حالم را خوش نمی کند.