روزهای بارانی چهاردیواری خانه خفه ام می کند، باید بروم قدمی بزنم و سیگاری بکشم. موش آبکشیده به کافه همیشگی رسیدم. میلی به چیزی نداشتم فقط از گرمای مطبوع اش لذت می بردم. تلفنم زنگ خورد و با صدای گرفته ای از پشت خط گفت: «کجایی، دارم میام دنبالت» و من نگران که شاید اتفاق ناگواری افتاده باشد ده دقیقه ای دراضطراب کامل منتظر تماس اش مانده بودم که دوباره تماس گرفت که خیابان را اشتباه پیچیده و در محلی دورتر منتظرم است.  تمام سربالایی خیابان را می دویدم و با هر نفسی که می کشیدم قلبم یکبار میزد و یکبار نمی زد. به نزدیک چهارراه نرسیده حس کردم درد شدیدی در قفسه سینه ام پیچید.  دیدمش که کمی دورتر فلاشر میزند. فقط خداخدا می کردم که کسی طوری نشده باشد. تمام قوایم  را جمع کردم و سلام کردم حتی جواب سلامم را هم به سختی شنیدم.

نگاهم نمی کرد و مدام تلفن اش زنگ می خورد. دوتای اول را جواب داد هر لحظه بر عصبانیت و گرفتگی صدایش اضافه می شد. همینطور ساکت فقط نگاهش می کردم که تلفن اش را با عصبانیت قطع کرد و با صدایی لرزان گفت: «اومدم فقط باهات حرف بزنم داشتم دق می کردم» چشم هایش مثل آسمان بارانی بود. تابحال گریه اش را ندیده بودم کمی حرف زد و سیگاری روشن کرد. واقعا احساس درماندگی می کردم که چرا کاری از دستم برنمی آید تا کمی آرامش کنم. سیگار را از دست اش گرفتم و دستمالی به دست اش دادم تا اشک هایش را پاک کند. همینطور با صدای گرفته صحبت می کرد و من در جوابش سعی می کردم منطقی و آرام جوابش را بدهم. پکی به سیگارش زدم که درد تا زیر گلویم رسید. شیشه را پایین کشیدم و سیگار نیمه کشیده را در جاسیگاری خاموش کردم. هوای خنکی به صورتم می خورد و احساس می کردم بغضی راه نفسم را بسته است. به خودم نهیب می زدم که سنگ صبورم پس باید قوی باشم.

تمام مسیر کافه تا نرسیده به خیابان ما درددل می کرد و من فقط تلاش می کردم آرامش کنم. موقع خداحافزی گفت: «ببخش ناراحتت کردم» و بی هیچ حرف دیگری به سرعت دور شد. مانده ام این دنیا چقدر غم دارد و هر کسی گوشه ای از آن را مال خود کرده است. نگرانم و فقط دعا می کنم که تصمیم اشتباهی نگیرد و عصبانیت اش  را کنترل کند. خدایا کاش دنیایی که خلق کردی کمی شادی اش را بیشتر می آفریدی…

Advertisements