انگار نه انگار که تا صبح باران باریده بود آسمان بی هیچ ابری به روشنای صبح می رسید، لبه نمور پنجره لم داد و خودش را در باقیمانده گرمای لباس اش پیچید، سیگاری روشن کرد و به صدای بیدار شدن شهر اش گوش میداد، به صدای پرنده ها. به شروع دوباره زندگی ای نگاه می کرد مملو از درد. در این فکر بود که امروزش چند قرص می ارزد…

قسمتی از یک داستان کوتاه.

Advertisements