طبقه سوم! صدای زنانه آسانسور می گفت که رسیده اند. راهروی تاریک و سوز سرد بود که در ورودی واحد نه به آنها خوش آمد می گفت. ناگهان لرزی وجودش را گرفت، متوجه شد که کاپشن، سیگار و موبایلش روی صندلی عقب توی پارکینگ جا گذاشته، خواست برگردد که صدایش زد «بیا تو یخ زدی»، واحد نه گرمای مطبوعی داشت. «یه چایی بذار». کاپشن اش را از لبه صندلی آویزون کرد، سیگار و سوییچ را روی کانتر گذاشت و رفت که آبی به صورتش بزند. سیگار تلخ و بد بوی خودش را می خواست ولی از پاکت روی کانتر یک نخ آتش زد و با کام اول یادش آمد قرص هایش را نخورده و با خودش گفت کاش قلبش بازی درنیاورد.

چایی را دم کرد و فنجان ها را روی کانتر گذاشت. به لبه سینک لم داد و به آفتابی که از پنجره به داخل سالن افتاده بود خیره شد. هوس کرد مبل را کنار پنجره بکشد و لم بدهد تا از آفتاب بی رمق لذت ببرد. چای را ریخت و بوی چای تازه دم با بوی سیگار در هم پیچید. احساس بی حالی میکرد. پرده را کامل کنار زد و به دیوار تکیه کرد و کوچه خلوت را می دید، صدایش را شنید که به آرامی گفت «با اون حالت سیگار نکش» و نیمه سیگارش را از دست اش گرفت و با ولع به آن پک می زد.
آرام به آغوشش تکیه کرد و همانطور که به خیابان خیره شده بود گفت «امروز چقدر خلوته، چایی ات یخ نکنه، قندون رو میزه عزیزم»  حس کرد سرش گیج میرود و توان ایستادن اش هر لحظه تحلیل می رود، سوزشی در سینه اش حس می کرد که هر لحظه شدیدتر میشد، به زحمت به کاناپه رسید و با ته مانده توانش گفت «قلبم…»

قسمتی از یک داستان کوتاه.

Advertisements