دست های یخ زده اش را بهم گره کرد و مات در افکار خودش به ترافیک خیابان زل زده بود، گویی تمام هستی اش را حسی پوچ مانند گردبادی در هم می شکست. «خوابیدی؟ خسته ای؟» «نه، خوبم» و باز سکوتی که با صدای موسیقی درهم می آمیخت. درد و سوزش قلب اش را حس می کرد و بیشتر دندان هایش را بهم فشار میداد. صدایش را می شنید ولی کلمات انگار در اقیانوسی سرد در حال غرق شدن بودند. سه روزی بود قوطی خالی قرص ها را می دید اما میلی در او خاموش شده بود…

قسمتی از یک داستان کوتاه.

Advertisements