You are currently browsing the monthly archive for ژانویه 2013.

انگار نه انگار که تا صبح باران باریده بود آسمان بی هیچ ابری به روشنای صبح می رسید، لبه نمور پنجره لم داد و خودش را در باقیمانده گرمای لباس اش پیچید، سیگاری روشن کرد و به صدای بیدار شدن شهر اش گوش میداد، به صدای پرنده ها. به شروع دوباره زندگی ای نگاه می کرد مملو از درد. در این فکر بود که امروزش چند قرص می ارزد…

قسمتی از یک داستان کوتاه.

Advertisements

روزهای بارانی چهاردیواری خانه خفه ام می کند، باید بروم قدمی بزنم و سیگاری بکشم. موش آبکشیده به کافه همیشگی رسیدم. میلی به چیزی نداشتم فقط از گرمای مطبوع اش لذت می بردم. تلفنم زنگ خورد و با صدای گرفته ای از پشت خط گفت: «کجایی، دارم میام دنبالت» و من نگران که شاید اتفاق ناگواری افتاده باشد ده دقیقه ای دراضطراب کامل منتظر تماس اش مانده بودم که دوباره تماس گرفت که خیابان را اشتباه پیچیده و در محلی دورتر منتظرم است.  تمام سربالایی خیابان را می دویدم و با هر نفسی که می کشیدم قلبم یکبار میزد و یکبار نمی زد. به نزدیک چهارراه نرسیده حس کردم درد شدیدی در قفسه سینه ام پیچید.  دیدمش که کمی دورتر فلاشر میزند. فقط خداخدا می کردم که کسی طوری نشده باشد. تمام قوایم  را جمع کردم و سلام کردم حتی جواب سلامم را هم به سختی شنیدم.

نگاهم نمی کرد و مدام تلفن اش زنگ می خورد. دوتای اول را جواب داد هر لحظه بر عصبانیت و گرفتگی صدایش اضافه می شد. همینطور ساکت فقط نگاهش می کردم که تلفن اش را با عصبانیت قطع کرد و با صدایی لرزان گفت: «اومدم فقط باهات حرف بزنم داشتم دق می کردم» چشم هایش مثل آسمان بارانی بود. تابحال گریه اش را ندیده بودم کمی حرف زد و سیگاری روشن کرد. واقعا احساس درماندگی می کردم که چرا کاری از دستم برنمی آید تا کمی آرامش کنم. سیگار را از دست اش گرفتم و دستمالی به دست اش دادم تا اشک هایش را پاک کند. همینطور با صدای گرفته صحبت می کرد و من در جوابش سعی می کردم منطقی و آرام جوابش را بدهم. پکی به سیگارش زدم که درد تا زیر گلویم رسید. شیشه را پایین کشیدم و سیگار نیمه کشیده را در جاسیگاری خاموش کردم. هوای خنکی به صورتم می خورد و احساس می کردم بغضی راه نفسم را بسته است. به خودم نهیب می زدم که سنگ صبورم پس باید قوی باشم.

تمام مسیر کافه تا نرسیده به خیابان ما درددل می کرد و من فقط تلاش می کردم آرامش کنم. موقع خداحافزی گفت: «ببخش ناراحتت کردم» و بی هیچ حرف دیگری به سرعت دور شد. مانده ام این دنیا چقدر غم دارد و هر کسی گوشه ای از آن را مال خود کرده است. نگرانم و فقط دعا می کنم که تصمیم اشتباهی نگیرد و عصبانیت اش  را کنترل کند. خدایا کاش دنیایی که خلق کردی کمی شادی اش را بیشتر می آفریدی…

طبقه سوم! صدای زنانه آسانسور می گفت که رسیده اند. راهروی تاریک و سوز سرد بود که در ورودی واحد نه به آنها خوش آمد می گفت. ناگهان لرزی وجودش را گرفت، متوجه شد که کاپشن، سیگار و موبایلش روی صندلی عقب توی پارکینگ جا گذاشته، خواست برگردد که صدایش زد «بیا تو یخ زدی»، واحد نه گرمای مطبوعی داشت. «یه چایی بذار». کاپشن اش را از لبه صندلی آویزون کرد، سیگار و سوییچ را روی کانتر گذاشت و رفت که آبی به صورتش بزند. سیگار تلخ و بد بوی خودش را می خواست ولی از پاکت روی کانتر یک نخ آتش زد و با کام اول یادش آمد قرص هایش را نخورده و با خودش گفت کاش قلبش بازی درنیاورد.

چایی را دم کرد و فنجان ها را روی کانتر گذاشت. به لبه سینک لم داد و به آفتابی که از پنجره به داخل سالن افتاده بود خیره شد. هوس کرد مبل را کنار پنجره بکشد و لم بدهد تا از آفتاب بی رمق لذت ببرد. چای را ریخت و بوی چای تازه دم با بوی سیگار در هم پیچید. احساس بی حالی میکرد. پرده را کامل کنار زد و به دیوار تکیه کرد و کوچه خلوت را می دید، صدایش را شنید که به آرامی گفت «با اون حالت سیگار نکش» و نیمه سیگارش را از دست اش گرفت و با ولع به آن پک می زد.
آرام به آغوشش تکیه کرد و همانطور که به خیابان خیره شده بود گفت «امروز چقدر خلوته، چایی ات یخ نکنه، قندون رو میزه عزیزم»  حس کرد سرش گیج میرود و توان ایستادن اش هر لحظه تحلیل می رود، سوزشی در سینه اش حس می کرد که هر لحظه شدیدتر میشد، به زحمت به کاناپه رسید و با ته مانده توانش گفت «قلبم…»

قسمتی از یک داستان کوتاه.

دست های یخ زده اش را بهم گره کرد و مات در افکار خودش به ترافیک خیابان زل زده بود، گویی تمام هستی اش را حسی پوچ مانند گردبادی در هم می شکست. «خوابیدی؟ خسته ای؟» «نه، خوبم» و باز سکوتی که با صدای موسیقی درهم می آمیخت. درد و سوزش قلب اش را حس می کرد و بیشتر دندان هایش را بهم فشار میداد. صدایش را می شنید ولی کلمات انگار در اقیانوسی سرد در حال غرق شدن بودند. سه روزی بود قوطی خالی قرص ها را می دید اما میلی در او خاموش شده بود…

قسمتی از یک داستان کوتاه.