You are currently browsing the monthly archive for نوامبر 2012.

چند روزه خونه نشین شدم، علایم مریضی سمج دوباره عود کرده، باز آزمایش ها چیزی غیر از بهبودی میگن، تازه یه سرماخوردگی شدید هم گرفتم. نفس هام دردناکتر از قبل شدن. با زنگ موبایلم از خواب می پرم و صدای گرفته اش رو از پشت تلفن می شنوم. تمام خستگی یک عمر توی صداش جمع شده انگار پیر شده، » بیدارت کردم؟ باید پا میشدم دیگه…» صداش غم داره و هی سکوت می کنه «می دونم آدم به گوش شنوا احتیاج داره بگو حرف بزن» بعد از کلی کلنجار رفتن سر درددل اش باز میشه، گوش می کنم، بغض می کنم، در سکوت بغضم رو می خورم گلویم می سوزه سینه ام تیر میکشه. «هر آدمی  به اندازه خودش غم و غصه داره، نباید تو رو هم ناراحت می کردم» باز بغض می کنه و می خواد قطع کنه کمی به حرف اش میگیرم و ادامه میده… توی دلم می شکنم و حال پرنده ای رو دارم که توی قفسی تنگ پر پر میزنه و افسوس میخوره که کاری از دست اش برنمیاد…

پ.ن.: نمی دونم چرا اینقدر شبیه هم هستیم، حتی غم های مشترک!.

Gimme piece of a deep silence

 This is really painful for me, you just like a wild wind blowing on me and passing by…Yes I’m a silhouette lover