با سرماخوردگی شدید همچنان توی استودیو مشغول عکاسی و طراحی هستیم. صدای کانال اخبار مبهم زیر همهمه ما شنیده میشه، سالروز جنگ ایران و عراق… سردار کی کی خان جنگ حتمی است… جنگ با ایران منطقه را به آتش می کشد… و خاطراتی که از نعمت جنگ خیلی گنگ و مبهم اما هنوز تیز و دردناک در اعماق خاطره هام خودنمایی می کنه.

یهو دلم میگیره و یاد تابوتی میوفتم که در حیاط مملو از سیاه پوشان، جسد بی جان جوان بلند بالایی  رو مشایعت می کرد که حتی در اندازه اش هم نبود. همچون تخته پاره ای بر امواج خروشان شیون و فریاد سیاه بالا و پایین می رفت و به چشم دخترکی کز کرده بر لبه هره پشت بوم می نشست.

حس های بغض آلودی گریبانم رو چنگ می زنه یاد زنی می افتم که بعد از جنگ به یاد عشق شهیدش کودک خردسال پسرش را اسماعیل نام گذاشت وحسرت مادری پیر که هر بار قاب عکس پسرش را با بوسه ها و اشک هایش غبار روبی می کرد…

صدای سوت شارژ فلاش و نور ها منو از گذشته های خیلی دور دوباره پرتاب می کنه به زمان حال و باز صدای اخبار و همهمه زندگی.

Advertisements