گاهی یادم نمیاد آخرین باری که یه خواب یا رویای خوب دیدم کی بوده! خسته ام از این همه کابوس های رنگارنگ، باز جنگ دیدم و خرابی تمام چیزهایی که همه عمر برای ساختن اش زحمت کشیده بودم. یهو دلم گرفت از این همه بی حاصلی از خودم پرسیدم ینی تموم شد؟ سوال تلخی بود کاش یادم نمی موند…

جدا هدف ما از زندگی کردن چیه؟ جایی که حتی به سفتی زمین زیر پامون اعتمادی نیست. زندگی که همه اش بر اساس تغییر و بی ثباتی بنا شده به کجای اون میشه تکیه زد؟ وقتی از یک لحظه بعدمون خبر نداریم چه لذتی می بریم از ادامه اون؟ در نهایت که به مرگ ختم میشه پس چه فرقی داره الان یا بیست سال دیگه؟  باز من موندم و یه سردرد و بی خوابی، با کلی سوال بی جواب و یه شب دراز دیگه…

Advertisements