You are currently browsing the monthly archive for سپتامبر 2012.

با این روند ملی شدن بعید نیست هر پست آخرین پست باشه، یهو غمی گلو گیر میشه…

با سرماخوردگی شدید همچنان توی استودیو مشغول عکاسی و طراحی هستیم. صدای کانال اخبار مبهم زیر همهمه ما شنیده میشه، سالروز جنگ ایران و عراق… سردار کی کی خان جنگ حتمی است… جنگ با ایران منطقه را به آتش می کشد… و خاطراتی که از نعمت جنگ خیلی گنگ و مبهم اما هنوز تیز و دردناک در اعماق خاطره هام خودنمایی می کنه.

یهو دلم میگیره و یاد تابوتی میوفتم که در حیاط مملو از سیاه پوشان، جسد بی جان جوان بلند بالایی  رو مشایعت می کرد که حتی در اندازه اش هم نبود. همچون تخته پاره ای بر امواج خروشان شیون و فریاد سیاه بالا و پایین می رفت و به چشم دخترکی کز کرده بر لبه هره پشت بوم می نشست.

حس های بغض آلودی گریبانم رو چنگ می زنه یاد زنی می افتم که بعد از جنگ به یاد عشق شهیدش کودک خردسال پسرش را اسماعیل نام گذاشت وحسرت مادری پیر که هر بار قاب عکس پسرش را با بوسه ها و اشک هایش غبار روبی می کرد…

صدای سوت شارژ فلاش و نور ها منو از گذشته های خیلی دور دوباره پرتاب می کنه به زمان حال و باز صدای اخبار و همهمه زندگی.

رسیدم خونه، خستگی این پروژه امانم رو بریده دلم هوای تازه می خواد، کوه و دشت می خوام دوربینم رو بردارم با ام پی تری پلیرم برم یه جای دور که پر باشه از سکوت و هوای پاییزی و بارونی…، سکوت خونه یادم انداخت تلفن دیشب و اظطراب کُشنده بعدش رو. بی تابی مادر و باز تنهایی من.

تا لباس عوض کنم کتری جوش اومد و چایی دم کردم، کمی به اوضاع شام و آشپزخونه رسیدم. تو تدی ( ماگ محبوبم ) یه چایی ریختم که عطرش مدهوش کرد، نشستم پشت لپ تاپم و با دنیای مجازی تنهایی ام رو پر می کنم. آفتاب پشت پنجره ام رفت تا روز دیگه ای که باشم و ولو بشم زیر پنجره و با شعاع نورش بازی کنم و پرنده های دوست داشتنی ام پشت پنجره به شیطنت سرک بکشن :)

نمی دونم این سکوت چه خاصیتی داره که در بهترین شرایط هم که باشم تهش که می خزم تو آغوش اش دلم می خواد که دنیا همونجا متوقف شه، انگار که هرگز نبوده ام. شاید منزوی تر از قبل شدم که هر چی ساکت تر میشه بیشتر احساس خوشحالی می کنم.

شایدم مرداب شده ام به سکون و رخوت خو کرده ام…

از همه اون حرفایی که نوشتم و پاک کردم، همین جمله اش بمونه کافیه. کاش لپ تاپ آدم یه بغل داشت به وقت گریه…

سخن راست تو از مردم دیوانه شنو / تا نمیریم مپندار که مردانه شویم.

Selhagi
Photo by: Brin

گاهی یادم نمیاد آخرین باری که یه خواب یا رویای خوب دیدم کی بوده! خسته ام از این همه کابوس های رنگارنگ، باز جنگ دیدم و خرابی تمام چیزهایی که همه عمر برای ساختن اش زحمت کشیده بودم. یهو دلم گرفت از این همه بی حاصلی از خودم پرسیدم ینی تموم شد؟ سوال تلخی بود کاش یادم نمی موند…

جدا هدف ما از زندگی کردن چیه؟ جایی که حتی به سفتی زمین زیر پامون اعتمادی نیست. زندگی که همه اش بر اساس تغییر و بی ثباتی بنا شده به کجای اون میشه تکیه زد؟ وقتی از یک لحظه بعدمون خبر نداریم چه لذتی می بریم از ادامه اون؟ در نهایت که به مرگ ختم میشه پس چه فرقی داره الان یا بیست سال دیگه؟  باز من موندم و یه سردرد و بی خوابی، با کلی سوال بی جواب و یه شب دراز دیگه…