دیشب دوباره با کلی کابوس درگیر بودم، از این مدل خواب هایی که بیدار می شی و دوباره می خوابی باز ادامه خواب رو می بینی، دیدم دارم می میرم ولی تجربه متفاوتی بود. داشتم چیزی می نوشتم و طبق معمول که بی تابی هامو با موزیک آروم می کنم آیاز گجلر گوش می کردم  که خوابم برد.

حالا دلم نمی خواد محتوی خواب یا کابوسم رو اینجا دوباره بنویسم ولی چیزی که از عمق اش ذهن ام رو درگیر کرده اینه موقعی که داشتم می مردم دلم می خواست چیزی با خودم ببرم داشتم به دوروبرم نگاه می کردم همین خورده خرت و پرتایی که دلمو باهاشون خوش کردم، در لحظه آخر همه یهو رنگ باختن، باور نمی کنم هنوز چه راحت دست کشیدم و تموم شد. فقط صدای گریه و اشکای مادرم دیوونه ام کرد. کاش آدما با چشای بسته بمیرن…

Advertisements