گاهی فکر می کنم که این آخرین نفسمه که می کشم و بعدش تموم درد آروم میشه همه جا آبی و سرد، سکوت… ولی بعد یا یه ضربه محکم از تو قفسه سینه ام درد می زنه بیرون و دوباره همهمه و رنگ های تند و گرما. میل به هیچ چی ندارم از این کشمکش درونی بریدم یه بخش خواستن و بخش دیگر نخواستن. یه حال بدی پر از دردم. فکم از درد باز نمیشه از بس دندونامو بهم فشار دادم که صدام در نیاد- یه هفته است قرصامو نخوردم- خسته ام. از همه چیز از خودم خیلی بیشتر. حال زهرماری من تمومی نداره…

Advertisements