پاشنه آشیل همون پونزیه که محکم و دردناک آدم رو به نقشه روزگار چسبونده، یا همون بیرون زدگی صخره ایه که یه آن فقط یه آن، از سقوط نجاتت میده. حالا کسی بیاد و بزنه به پاشنه آشیل آدم در واقع همون فرشته نجاتیه که یه عمر از خدا خواستی.

من زیاد لب پرتگاه یا شیب تند دره راه رفتم، بدون طناب حمایت از سینه صخره کشیدم بالا ولی همیشه یه نخ نامرئی منو به زندگی می کشوند حتی همون روزایی که باید محکمتر تیغ می کشیدم که همه نسوج و رگ ها پاره بشه یا یه دونه قرص بیشتر می خوردم که خواب ابدی کامل بشه یه چیز کوفتی نامرئی درست تو لحظه آخر بهم نهیب می زد که نه الان وقت اش نیست، ترس نبود چون آدم ترسویی نبودم یه حس گول زننده موهوم که تحمل کن یه روز خوب میاد بالاخره! بود. حتی همین دو هفته پیش! درست لحظه غرق شدن توی دریا که داری می بُری از زندگی و سست می شی و کم کم طعم دریا رو توی ریه ات حس می کنی و سرت بزرگ میشه و شقیقه هات انگار می خواد منفجر بشه درست تو همون لحظه یه دستی رو چنگ میگیری و بر می گردی به زندگی. همون امید لعنتی به آینده و یک روز خوب، پاشنه آشیل لعنتی من همین بود. همین الان که دارم اینا رو می نویسم احساس سبکی دارم تقریبا لرزش تنم زیاد شده سه روزی هست که همه قرصا رو ریختم تو حلق توالت و به زور سیفون به خوردش دادم! حس پرواز دارم خیلی خوبه چون به پاشنه آشیلم زده و من منتظرم بر دستانش بوسه قدردانی بزنم.

Advertisements