احساس می کنم توی چشمام یه مشت شن ریزه است با هر بار پلک زدن یکی از شدت درد اشک میاد اون یکی ام کاملا سرخ، سفیدی مانیتور بدجور سوزن سوزن اش می کنه فکر کنم این بی خوابی های چند وقته کار خودشونو کردن. چشمای بیچاره من کی اینقدر خسته بودین که نفهمیدم! مامانم میگه با چایی بشور یا بیا برات قطره بریزم میگم مامان برام چایی بریزی که بیشتر مفیده، جدا خوابم میاد دلم می خواد یک ساعت راحت بخوابم خیلی سخت نیست بالش رو سُر میدی زیر سرت یکم گوسفند می شمری بعدش آخیش یه خواب دلچسب که وقتی بیدار میشی انگار تازه از خط تولید آفرینش دراومدی با یه باتری فول شارژ لیتیومی اصل! اما دریغ از اون موقعی که تمام گله های گوسفندان آلپ رو سرشماری کردی و هی بالش بی نوا رو میچلونی که زیر سرت نرم بشه هی غلت می زنی و… من خوابم نمیاد ولی خسته ام کسل ام انگار که کوه کنده ام ولی در خیال.

زمان خوابم شاید به گرم شدن پلک هم نرسه که تمام کابوس های عالم هستی بر سرم هوار می شوند از دنیای زنده ها بگیر تا عالم باقی! حتی امروز می تونم دوران پرکامبرین رو شرح بدم از بس دیشب سعی می کردم از بین سرخس های غول پیکر راه خودمو پیدا کنم. دکتر خیامی می گفت خواب مکانیکی هم برات خوبه باعث میشه که ساعت خوابت نظم بگیره نمی دونم الان هست که بهش بگم دُکی جون کارم از قرص و خواب مکانیکی هم گذشته نیستی ببینی که! چرخه خواب رو هم نمی تونم کامل کنم شاید چرخش پنچر شده از بس بار سنگین بوده…

مثل گربه می خوابم یک پلک باز و یک پلک نیمه بسته! زیر آن پلک نیمه بسته در دنیایی از کابوس های بی ربط، سریالی، گاهی خنده دار و گاهی رعب آور دست و پا می زنم تا صبح بشه و باز روز از نو و روزی از نو…

Advertisements