سوزش سوزن در رگم، یادم انداخت زنده ام. آخرش یادم نیست انگارزیر آب بودم صداها در هم پیچیده بود نمی دونم غش کرده بودم یا داشتم می رفتم، دیگه برام مهم نیست داشتم از این فقس طلایی  رها می شدم ولی باز اون دکتر نذاشت.

دارم تو این نبرد نابرابر به خودم می بازم… به این همه همهمه توی سرم… به این همه درد توی دلم… کاش تموم شه.

Advertisements