ظهر مادر زنگ زده به پروانه جون که دخترم باز حالش خرابه نمی تونه بیاد و از این حرفا، نشد برم تیسان فیسان کنم و یکم پروانه جون رو تو آیینه دید بزنم خیلی چشمای خوشرنگی داره – کهربایی عسلی – بار آخر که دیدمش شکسته تر شده بود می گفت زندگی سخته باید یازده ساعت سرپا باشم گاهی حتی نهارم رو یادم میره بخورم، دلم براش می سوزه که برای زیبایی همه زحمت می کشه ولی خودش داره زیباییش رو از دست می ده…

چشم های آدم زیباترین عضو بدن هستن، پنجره روح هستن، گاهی که پشت پنجره ابری میشه و رگبار می زنه حتی زیباتر هم می شن…

Advertisements