صدای زنگ موبایلم بیدارم کرد، با خستگی جواب دادم رئیس بود بعد از کلی حال و احوال گفت که باید حتما امروز برم دفتر، پروژه دولتی بیمه باز به تغییرات رسیده – ای بابا از دست اینا از پارسال تا الان هی دارن تغییرش میدن – مدیرای احمق…
انگار که کوه کنده بودم نمی تونستم از جام بلند شوم با بدبختی خودمو جمع کردم نیمخیز بامداد خمار رو نوشتم و یادم افتاد دفتر اینترنت اش قطعه زنگ زدم به برنامه نویسمون اونم گوشیش خاموش بود پسره احمق…
شیر آب رو که باز کردم زنگار آب توجه ام رو جلب کرد هنوز دارن موتورخونه رو تعمییر می کنن مدیر ساختمون احمق…
یه مشت آب به صورتم زدم انگار از حالت کما دراومدم سریع مسواکی و باز خونریزی لثه دندون عقلم دکتر احمق…
برگشتم و قرص های صبح گاهی همون صبحانه نفرت انگیز همیشگی روبا کمی آب قورت دادم زندگی احمق…
جلوی آیینه تازه خودمو دیدم شما؟ از تو کشوی اول کمدم پنکیکم رو درآوردم باید نقابم رو بزنم، پدش رو می کشم روی صورتم چروک های خستگی و گودی زیر چشم هام، بوی وانیلی اش می پیچه توی دماغم، نقاب احمق…
یکم سایه سیاه که پف چشماهم رو بپوشونه و کمی کرم مرطوب  کننده بی رنگ به لبم می زنم، مزه تافی قهوه میده، طعم احمق…
نگاه می کنم لاک کرم قهوه ای مورد علاقه ام خشک شده یام نمیاد آخرین بار کی لاک زدم شاید یکسال پیش، زنانگی احمق…
روپوش بلند سیاهم رو می پوشم و برسی به موهام می کشم، ریزش وحشتناک موهام، زیبای احمق…
موهامو بی حوصله گوجه ای پشت سرم جمع می کنم و شال سیاهم رو سرم می اندازم، کیف و وسایلم رو جمع می کنم دم در مادر کمی خوراکی بهم میده، شکم احمق…
صندل های تخت دمپایی مانندم رو می پوشم و دکمه آسانسور هم کف رو می زنم، توی کوچه آفتاب توی چشمم میزنه همه خستگیامو پشت عینک آفتابی قایم می کنم، سردرد احمق…
لاک خشک شده رو توی سطل زباله شهردای سر کوچه می اندازم و اولین بوق ماشین یادم میاره به زندگی برگشتم، سلام روزمرگی احمق!

Advertisements