کوه یخ ام مرا شعله ای گرم می کند ولی نمی سوزاند. شادی ها گذرا شده اند حس ها لحظه ای به زیر پوست می دوند و بعد دوباره همان سکوت لعنتی همان سردی همان لختی کشدار. باز دو نیمه من در عمق وجودم در کشمکش اند.

در این بتل فیلد بی پایان قلبم خسته اس می گه بسه تمومش کنین لنتیا مگه من چی خواستم جزاینکه فقط بزنم گاهی تند گاهی یواش. من مهربون میگه آخی طفلکی بیا بغلم من بدجنس می گه ولش کن وظیفه اشه بزنه.

من کجا رو باید امضا کنم یه چند وقت زندگی کنم. دیگه نمی کشم خسته ام،  چیز زیادی نخواستم ازت خدا خواستم؟

Advertisements