آقای الف با خانوم پ سر صبی رفته بودن بازار روز برا خرید یکم میوه و سبزی،  فردا خانم پ مهمون داره قراره دوستش خانوم ه بیاد دور هم باشن، این خیلی خوبه که هنوز آدمای نسل پیش به هم توجه می کنن، به هم اهمیت می دن و برا هم وقت میزارن. از خرید برگشته بودن و داشتن کم کم اونا رو جابجا می کردن، رفتم کمکی بهشون بکنم دیدم سر خوش وایستادن جلو سینک ظرف شویی دارن با همون نخ  دور سبزی که سرشو گره زده بودن بازی می کنن. از این بازیا که یکی نخ رو دور انگشتاش با دو دست ضربدری می گیره اون یکی انگشتاشو از بین دستای طرف مقابل  میاره اون نخ رو دوباره می گیره شکل اش عوض می شه ( نمی دونم اسم داره این بازی یا نه ). آخر بازی ام که یکی شون جر زد و خانوم پ برای اینکه صدای اعتراض آقای الف رو ساکت کنه یه گیلاس گنده گذاش دهنشو و بعد ادامه روزمرگی…

می خواستم بگم بچه ها از بزرگتر اشون درس مهر و محبت یاد می گیرن، کله پدر اون بی شرفی که تو مخ این ملت فرو کرد که جلو بچه ها تون بهم محبت نکنین.

Advertisements